از اول همينجور بوده تا الان كه ٨سالى گذشته
ديشب شوهرم گفت فردا شب ميريم خونه باباش ؛اصلا ديشب درست خوابم نبرده ،استرس گرفتم
خونه مادرشوهرم هيچ وقت توى اين سالها بهم خوش نگذشته
با اينكه ١٠دقيقه فاصله داريم ولى ماهى ،دو ماهى يكبار ميريم
مادرشوهرمم هميشه در حال جستجوى حرف و حركتىِ كه دلخورى درست كنه
خَيلى توقعش زياده برا همين سخت ميگذره به من وقتى ميرم خونشون