الان نزدیک سی سالمه، متاهلم. صب تا شب تنها تو خونه هیچ ادمیزادی نیست باهاش حرف بزنم، با شوهرمم راحت نیستم غریبه ام. دلم میخواست برگردم به نووجونی روزهایی که دغدغه مون کنکور و دانشگاه بود پر از هدف و تلاش و امید به آینده. به چیزهای الکی میخندیدیم و دلمون خوش بود
الان زندگیم پوچ اصلا خوشبخت نیستم فقط وقتهایی که کنار مامانمم احساس امنیت دارم بقیه وقتها توش قلب دارم
همش میگم کاش یه مرضی بگیرم برم خونمون دیگه برنگردم