من میتوانم نامهربانی کنم
خانه ات را بر سرت خراب کنم
می توانم دلت را بشکنم
اشک را بر چشمانت جاری کنم
می توانم خون به پا کنم
زندگی ات را از هم بپاشانم
اما نمی کنم. می دانی چرا؟
نامم زن است و اهل زندگیم.
لطافت قدرت من است. اما که گفته محکم نیستم؟
من زنم. خدای مهربانی بی حد و مرز.
که گفته نمی توانم بر ملک خود پادشاهی کنم؟
آری درست است. مرا با نام آرامی شناسید.
اما که گفته نمی توانم نا آرامی کنم؟
به وقتش زنم و ناز و ادا میکنم.
اما که گفته نتوانم وحشی گری کنم؟
پاکم و عاقله و زیبارو.
اما بلد هستم که دیوانگی کنم.
من آزاده ام و بر جسم خود تسلط دارم.
کنیز و آشپزت نیستم.
بر حال خود فرمانروایی کنم.
پس بدان عین نر بیمار.
زنم و بر زندگیت حکمرانی کنم.
اگر گمان کرده ای غیر این است،
یا زن ندیده ای، یا من زن نیستم.
شعر سروده خودم هست. لطفا کپی نکنید
پ.ن: آقایون محترم سایت، من این رو خطاب به همه مردان ننوشتم، بلکه خطاب به مردان کثیفی مثل شوهر خواهرم نوشتم که هیچ وفاداری ندارن.