انقدر حرف باز و حساس و پر توقعه
بخدا بخوای نیم ساعت باهاش یه جا باشی باید مراقب همه حرکاتت حرفات رفتارت باشی از همش هزاران حرف درمیاره داستان درست میکنه از طرز نشستن از پذیرایی از حرف از نگاه
بهم ن میگه من اومدم خونت تو رفتی اشپزخونه موندی به من بی احترامی کردی
خب من باید یه چیزی جور کنم بیارم جلو مهمون بعد بیام بشینم😫
میشینم جلوش میگه تو یه پاتو دراز کردی بی احترامی کردی
بابا من دیسک دارم پای چپم از کار افتاده نمیتونم یکسره جمش کنم ادم چقدر داستان سرا و حرف باز میشه اینهمه حلوش پذیرایی میکنم ازیه جای دیگه بامبول درمیاره
وای دیوانه شدم از دستش روح و روانم آسیب دیده
الانم که بعد شش سال زندگی با اینا و عذاب کشیدن
به مامانم میگه من از دخترت هیچ احترامی ندیدم
بخدا از دخالتاش گوش وایسادناش دستوراش یاد دادناش زخم زبوناش زندگی ندارم
تهشم اون طلبکاره.همشم هرچیمیشه میگع از اینجا جم کنید برید
تا وقتی اینجایید همینه که هست
خونه دادممفت نشستید فلان
دیگه خسته شدم ازش زده شدم ازش راضی نیستم ماهی یه بار ببینمش چیکار کنم 😭ولی اون میگه تو هر روز بیا با ما باش هرجا میریم با ما باش ما خانواده شوهریم باید خیلی به ما احترام بزاری از همه مهم تریم تو مال مایی فلان😐😐 درحالیکه تحملش واس من ماهی یه بارم سخته
دعا کنید شوهرم بتونه پول رهن جور کنه دربیام
نفس راحت بکشم😭😭😭