قرار بود خیلی خفن باشه
کلی براش پلن داشتم اما هیچی به های
کنج اتاقم نشستم و به ترکای دیوار زل زدم و به آینده مبهمم فکر میکنم
بعضی از آدمای ارزشمند زندگیمو دست دادم احساس تنهایی و پوچی میکنم آدمایی که مالک بخش بزرگی از خاطرات و تجربیات خوب من بودن
از داشتن همیشگی خانواده ام مطمئن نیستم ...
به قول ویکتور هوگو:لحظاتی وجود داره که حالت بدن هرطور که باشه ولی روح زانو زده
درست مثل من
به ظاهر ایستاده ام و در حال جنگیدن برای رسیدن به آرزوهام اما روحم .....