بعد دیشب خواب دیدم توی محله قدیمی مون رفته بودم خونه دوستم
( الان هم ما و هم ایشون از اون محله رفتن) خونشون مثل مسجد بود و داشتن نماز میخوندن
ولی من نخوندم
پدرش اومد منو از خونشون بیرون کرد و جلوی جمع هول داد و بهم فوش داد که چرا نماز نمیخونی و غلط میکنی میای خونه ما و اینا
منم اول هیچی نگفتم
بازم هیچی نگفتم بعد که دستشو آورد جلو بزنه تو گوشم یا نمیدونم مشت بزنه دقیق یادم نیست دستشو پیچوندم گفتم باشه من نماز نمیخونم ولی تویی که نماز خونی همین الان ببین داری چی کار میکنی با دوست بچت