دوستان پسرعموم عاشق یکی از دخترای فامیل شده بود دختره چهارسال ازش بزرگتر بود و فرهنگیان درس میخوند این خیلی عجیب عاشقش بود یعنی چی بگم دیوانه وار
دختره بهونه میکردم میگفت سنم ازت بیشتره این زیر بار نمیرفت خلاصه انقدر گیر داد رفت اومد از دروپنجره هم براش فرقی نمیکرد هرکسی رو هم واسطه میکرد خلاصه تونست یه نامزدی مختصری بگیره ولی عقد نکرده بود فقط نشون
خلاصه یه سال بعدش دختره چراغ خاموش با یکی دیگه ازدواج کرد این میره دعوا میگره مثل اینکه زدنش فرستادن رد کارش
یه چندسالی از اون جریان گذشته خبر دار شدم از یکی دیگه خوشش اومده عکسشو بهم نشون داد یعنی کپ دختر قبلیه بود بهش گفتم اینکه شبیه فلانیه گفت خب که چی گفتم چون شبیه اونه ازش خوشت میاد؟ یهو رفت تو فکر هیچی نگفت
خلاصه بعد چند هفته دیدمش گفتم چیکار کردی گفت هیچی بیخیالش شدم گفتم چرا گفت تو راست میگی دلیل نمیشه چون شبیه فلانیه برم سراغش بهش پیشنهاد بدم این دلیل درستی نیست
اون دختره الان یه دختره یه سالو نیمه داره ولی این هنوز نتونسته فراموشش کنه
این پسرعموی احمق ماهم تو خونه افتاده بی هدف اینه دق پدرومادرش شده
واقعا این پسرا موجودات عجیبین عاشق که میشن که نمیتونن فراموشش کنن
شما چه راه حلی برای این شرایط دارین