سلام.حدود ۶ سال پیش مادرشوهرم بهم گفت:تو گردن بند منو دزدیدی...با اینکه اصلا خونشون هم نمیرفتم...سالی یکبار عید دیدنی میرفتم...همیشه نماز خونه و مدام میره کربلا...همیشه کارش باهام یادم نمیره که چطور بچه هاش بهم میگفتند دزد..بعد از سالها خواستم کارهاشون رو فراموش کنم که دیشب سیزده بدر برای افطاری رفتیم باغشون(خونشون نمیرم ولی باغ همسرم دوست داره بریم)یهویی پیش اون همه آدم ,جاری ها و دامادها.بچه هاش ،اومد گفت تو یه کیسه بود توش کلیدهام بود رو برداشتی...هر چی گفتم من برنداشتم گفت نه دیدم برداشتی...بیرون باغ بودم..با جاریم رفتیم اتاق رو گشتیم و دقیقا همون جایی بود که گفت اینجا گذاشته بودم...فقط یه ظرف افتاده بود روش...پیش چشمش بهش دادم و گفتم اینجاست...نه عذرخواهی کرد نه چیزی...پسرم که ۱۱ سالشه خیلی غصه میخوره از دیشب میگه مادربزرگ چرا باهات اینجوری کرد...لطفا کمی آرومم کنید.دیشب اصلا نخوابیدم..همسرم هم دیشب دستو پاش رو گم کرده ولی اصلا ازشون ناراحت نیست...از اونم دلخورم😭