زمانی که دخترخونه بودم که کلن هم به من هم به بقیه فحش میدادوکلن توطول روز راهدمیرفت غرمیزدوفحش میداد ولی میمردبراننه باباش وخواهربرادراش همیشه ازبچه هاش میش اونابدمیگفت
الان که ازدواج کردم یه چندباری گفتم مادرمه باهاش دردو دل کردم هی توش حرف درمیومدودنبالشومیگرفت دردسردرست میکردبرام دیگه منم گفتم ساده باشه رفتارم ضررش کمتره رفت وآمدکم دارم باهاش ولی امان از روزی که برم خونه پدرم جلوشوهرم چیزی بهم نمیگه اونکه بره شروع میکنه فحش دادن بهم گاهی پدرم میگه اینقدرچل بازی درنیار یعنی تنهاازجلوش که ردبشم هی بهم میگه ج.ن.ده وفلان اینا من مشاورم رفتم گفتن جوابشونده منم چیز نمیگم ولی واقعن ناراحت میشم روانم بهم میریزه الان بچه هامویعنی دوست داره باخودم اینجوریه جلوشوهرم بده بابامومیگه
به دخترم منومیگه این زنه اینقدرناراحت شدم بچمم تعجب کرده بودمیگه مامانمومیگی بعدمیگه خودت دیگه نیاخونمون بچه هاتودفه دیگه بده شوهرت بیاره
کلن یه رفتاری که میکنه من واکنشی نشون نمیدم یاحرفی نمیزنم هرچی دوست داشته باشه براخودش تعبیرمیکنه میگه اره تواینوبم گفتی ببینین من هم باحوصله ومهربونی تاحالاجوابشودادم هم یکم تندهیچوقت یه نتیجه نرسیدم
خب این جیزاروبه شوهرم که نمیتونم بگم