خب نمیدونم از کجا شروع کنم
جمعه عروسی یکی از دوستای بابامه ماهم دعوتیم یکی دیگه از دوستای بابام اون عروسی دعوته که من روش کراشم اشتباه نکنم اسمش محمد هست از خوبیش هرچی بگم کم گفتم ادم خیلی خوبیه پسر خوبیه دوتا شغل داره 25سالشه.قبلا یه دختری رو میخاست بهش ندادن.تا الان سه بار اومده خونمون ولی از این سه بار من یه بار یواشکی از تو اتاق نگاش کردم یه بارم به زور از در اتاق اوردنم بیرون که دیگه سلام کردم دیدمش.خلاصه یه روز بابام میخواست بره پیشش یه چیزی بخره(خونش یه شهر دیگس یک ساعت باما فاصله داره)مامانم گفت ماهم باهات میایم هیچی دیگه ماهم رفتیم،وقتی اومد خب دیگه سلام کردیمو این چیزا بعدشم برگشتیم.
اون روز اونجا مامانم گفت زن میخاد ولی کسی نیست(مامانم میدونست روش کراشم)گفتم خو کراشه جذابه پسر خوبیم هست بیاد منو بگیره😂😂مامانم خندید گفت پرو خلاصه اینم گذشت.
حالا جمعه میخاد بیاد عروسی🥺😍وووی می بینمش
شما بگین چیکار کنم این بیاد منو بگیره😂اها جالب اینجاس اون روز که رفتیم محل کارش داشت نگام میکرد من متوجه نشدم مامانم گفت خوب نگات میکرد گفتم عه من ندیدم.
شما بگین چیکار کنم واقعا تو دلیه😂چرا نمیاد منو بگیره
بهم راه حل بدین
چیکار کنم
شمارشو میتونم از گوشی بابام بردارم ولی نمیخام چون فکر دیگه ای دربارم میکنه