میخام اینجا خاطره ای وی اف منفیمو بزارم شاید بدرد کسی خورد.
اول اینکه بگم من چون از شهرستان میرفتم تهران هر سری کمیرفتم دقیقا ۵ ساعت توی راه بودیم و واقعا برامون خسته کننده وازاردهنده بود ولی چون تهش امید داشتیم که بعد ازین همه خستگی بالاخره بعد ۴ سال صاحب یه نی نی فسقلی بامزه میشیم تمام این خستگیاشو ب جون میخریدیمو تحمل میکردیم.(بتون پیشنهاد میکنم اگه میخایید اینکارو انجام بدین شهر خودتون انجام بدین چون شهر دیگ بشدت اذیت کننده خواهد بود وشما حتی تا روز انتقال ممکنه ۱۴ پونزده باری نیاز باشه ک برید)درضمن هیچ وقت فک نکنین ک مرکزای ناباروری خیلی فرقای شاخ و دم داری باهم دارن ،من خیلیارو دیدم ک تو مرکز خصوصی منفی شدن و خیلیایی ک تودولتی مثبت ،پس اینو بدونین ک ب مرکز نیس،تهش بسته ب ائنه که اون بالایی بایدبرات بخاد و تا نخاد نمیشه ک نمیشه.......
من تقریبا ۴ ماه پیش بود ک پیگیر ای وی اف شدم چون دیگ خسته شده بودم از انتظار و تنها راهی ک نرفته بودم همین ای وی اف بود،خیلی بهش امید داشتم،ینی باخودم میگفتم احتمال ۹۵ درصد برام مثبت میشه،چون رحمم کااملا سالم بود ،همسرمم همینطور ،تنها مشکلم تنبلی تخمدانی بود که از اسمشم متنفرم ،کاش هیچ وقت نمیفهمیدم ک حتیpcodینی چی ،کاش این کلمه مثل خیلیا ک نمیدونن حتی چی هست برای منم نا اشنا بود......چ میشود کرد تقدیر را.....
خلاصه اینکه ۶ ماه پیش بعد از کلی امپول و سونو و....بالاخره پانکچرشدم ،۷ تا تخمک ازم گرفتن که ۵ تاش جنین شدباکیفیت شد،خیلی خوشحال بودم ک ۵ تا جنین نازنازی دارم و تمام این ۳ماه رو باشون زندگی میکردم و باخودم خیال بافی میکردم براشون ،۳ماه از پانکچرم گذشت ک تصمیم گرفتیم ک بریم سراغ اون کوچولو های فسقلی که دلم براشون پر میکشید....
باهزارتا امیدرفتیم سراغ کارای انتقال ک بعد ۲۰ روز تقریبا روز انتقالم مشخص شد،ودقیق روز انتقال من افتاد ی روز برفی که جادها بشدت لیز ویخ زده بودن ،روزی ک راه افتادیم سمت تهران بشدت برف میبارید ،توراه ک بودیم برف پاک کن ماشین ۳ دیقه یبار یخ میزد ،اب معدنی گرفته بودیم روش میریختم ک یخش اب شه ،وای خدایا باورم نمیشه ک اون روزو ماسالم رسیدیم تهران ،توی راه هزارتا ماشین لیز خورد وتصادف کردن....راه ۵ ساعترو دقیقا ۹ ساعته رسیدیم ،ساعت ۳ نصف شب رسیدیم تهران،خیلی شرایط سختی بود ولی اروم بودیم ما اصلا ناراحت و پشیمون نبودیم......خلاصه اینکه فرداش ما ۲ تا جنین برامون انتقال دادن ،یشب موندیم خونه یکی ازدوستامون و فرداش برگشتیم شهر خودمون،خیلی خوشحال بودیم ،خیلی امید داشتیم ،شوهرم دوس نداشت دست ب سیاه و سفید بزنم ،توی اون دوهفته یا ازبیرون غذا میوورد یاخودش درست میکرد.....توی اون دوهفته روزی دوتا امپول میزدم ....جاشوم کبودشده بود،جای پروژسترونایی ک میزدم انگار گلوله وسفت میشد ،واقعا اذیت کننده بود ولی اصلا ناراحت نبودم ،اگ میگفتن کل ۹ ماه باید ادامه بدی هم ادامه میدادم.......خلاصه اینکه ۱۴ روز گذشتو رسید روز ازمایش ۲۲اسفند ماه،باهزارتا امید رفتیم ازمایشگاه ،ازمایش دادیم گفت ساعت ۱ جوابش اماده میشه ،دل تودلمون نبود....هرطوری شد خودمون مشغول کردیم تا موقعی ک اس ام اس ازمایشگاه اومد ،شوهرم خوابش گرفته بود،من سریع رفتم نگا کردم ،زده بود>1
انگار دنیا رو سرم خراب شد،وای خدایا مگه میشه،اخه چطور ممکنه ،بعض داشت گلومو خفه میکرد،ولی گریه نمیکردم،شوهرم بیدارشد گفت چیشد ....ج ازمایش نیومد ،خیلی اروم با کلی غصه گفتم منفی شد،فککرد شوخی میکنم گفت جان من راس میگی،گفتم اره بخدا منفی شد ......سکوت خونمونو گرفته بود ،شوهرم دراز کشید ورفت تو فکر منم سرم تو گوشی ک انگار ن انگار منفی شده ،نیم ساعتی گذشت ک نمیدومم شوهرم چی پرسید ازم ک یهو زدم زیر گریه،دیگ نتونستم تحمل کنم بغض داشت خفممیکرد......خیییییلی گریه کردم خیلی الحاظ روحی داغون شدم ،وشاید اگ شوهرم کنارم نبود همراهم نبود دیوانه میشدم.....تا ۳ چارروز همین حال وروزم بود دست خودم نبود داشتم ظرف میشستم گریم میگرف،غدادرست میکردم اشکام سرازیر نیشد......امیدوارم ک هییییییچکس این حال منو هیییچوقت تجربه نکنه ،ولی اینو بگم ته همه این حرفایی ک زدم میخام اینو بگم هیچوقت تمام امیدتون رو ب ی چیزی مثل ای وی اف نبندین چون اگ منفی شه دنیارو سرتون خراب میشه،سعی کنین از زندگیتون لذن ببرین و هیچوقت ناامید نشین ،نمیدونم قصه من دراخر چطور خواهد شد ،نمیدونم بالاخره میتونم مادر بشم یانه،نمیدونم بالاخره یروزی ذوق باباشدن روتوچشای همسرمهربونم میبینم یان،ولی اینو میدونم که تا خدانخاد نمیشه ،اون بالایی باید برات بخاد ک بشه........
ببخشید اگ طولانی شد.