بچه ها اصلاااااااا در جریان نبودیم
جریان از این قراره که هفته قبلی پدر یکی از همکاراش خیلی مریض بوده و دکترا قطع امید رده بودن. این همکارش چندماه پیش برنامه کربلا چیده بوده به همین خاطر خواسته کنسل کنه بابام میگه به دلم افتاد گفت من به جات میرم هماهنگ کن
تا امروز به ما هیچی نگفته بود
الان سه تا بلیط داره ما هم 5 نفریم. خودش و مامانم و آبجی کوچیکم میخوان برن
خیلی ناراحت شدم پس من چی. 7 سال پیش قول داد منو یه بار دیگه ببره الان میگه تو درس داری
از طرفی داداشم دو ساله دانشگاه گرگان درس میخونه خودمون شیرازیم.دوستاش واسه اولین بار میخوان بیان شهرمون.داداشم وقتی اونجا بوده خیلی هواشو داشتن دعوتش میکردن خونه و پزیرایی و... حالا منه بدبخت باید وایسم پزیرایی هم کنم
ناراحتم