دقیقا همون لحظه همون چیزی که باعث شده با مخ کشیده شی رو زمین ،دقیقا همونو بکوبن تو صورتت
وقتی داری حس میکنی که داری راهو درست میری تغییر کردی و اگه بقیه ببیننت تعجب میکنن چون اونی که میشناختن نبودی میفهمی داشتی درجا میزدی میفهمی مشکل از دید اطرافیانت نیست چون ادمای جدیدم همون چیزیو میبینن که اطرافیانت دیدنو زدن تو صورتت و اونی که کوره خود تویی
دقیقا همون جا میفهمی نه تنها پروازی نکردی بلکه بالیم در کار نبوده تلخ ترین قسمتش اینه که همش تقصیر توعه
هیچ کس اینجا مقصر نیست نمیتونی نفرین کنی ،فوش بدی .بزنی ،بشکونی،چون دلیل منطقی نداری
بد تو اون لحظه میخوای داددددددد بزنی ولی نمیدونی چی بگی .تموم حرصتو باید قورت بدیو بدنت داغ میکنه
هر چیم تلاش میکنی که درستش کنی دوبااااره میری سر خونه ی اول انگار اصن فرقی نکردی
اون لحظه اگه کل دنیاخراب شه روسرت دستاتو از زیر اوار بالا میاریو خدا روشکر میکنی
درست همون لحظه که میفهمی رو تردمیل ده کیلومتر دویدی و حتی یه سانتم جلو نرفتی پنج ساعت روی دوچرخه ی ثابت پا زدی و حتی یه بارم چرخش نچرخید
دقیقا تو همین حالت حس میکنی دیگه توان ادامه دادن نداری اما بازم نمیخوای تو این وضعیت بمونی
با تمام وجودت میخوای تغییر کنی ولی همش تو یه دور باطلی
احساس سمیه هر چی توضیح میدم بیشتر پیچیده میشه ولی انگار هر از چن گاهی باید باهاش روبه رو بشم
چون من تویه دور باطلم میچرخم و نقطه ی پایانم همون آغازه ینی دقیقا تو شیرین ترین قسمت تلخ ترین مزه رو میچشم