2777
2789
عنوان

میرفت

84 بازدید | 0 پست

می رفت اما نمینداست، این اخرین دیدارست سحر 

می رفت اما خسته بود سحر 

می رفت اما نمیدانست به کدوم دردش بگرید سحر 

می رفت اما چاره ای نبود سحر 

میرفت تا فراموش شود سحر 

میرفت که بماند خاطره شود سحر 

میرفت در حالیکه پر از دلتنگی بود سحر 

میرفت خدایش نیز تنهایش گذاشت سحر 

میرفت با زخمایه درونه قلبش سحر 

میرفت که فقط کوله باری سبک کند سحر 

میرفت سحر ، سحر خسته بودی جانم سحر ،

شعر از خودم ادم گاهی شاعر میشود از اندوه درونش در حالیکه ابلهانه قهقهه کنان میخندند اما نمیداند به کدام دردش🖤

خدایا ناامید کردی اونیکه با امید صدات کرد 🖤
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792