می رفت اما نمینداست، این اخرین دیدارست سحر
می رفت اما خسته بود سحر
می رفت اما نمیدانست به کدوم دردش بگرید سحر
می رفت اما چاره ای نبود سحر
میرفت تا فراموش شود سحر
میرفت که بماند خاطره شود سحر
میرفت در حالیکه پر از دلتنگی بود سحر
میرفت خدایش نیز تنهایش گذاشت سحر
میرفت با زخمایه درونه قلبش سحر
میرفت که فقط کوله باری سبک کند سحر
میرفت سحر ، سحر خسته بودی جانم سحر ،
شعر از خودم ادم گاهی شاعر میشود از اندوه درونش در حالیکه ابلهانه قهقهه کنان میخندند اما نمیداند به کدام دردش🖤