منو این آقا فامیل دوره وقتی ۲۰و ۲۳ساله بودیم همو زیاد میخواستیم،با بدگویی پدر و مادرش نذاشتن، خیلی کارا کرد قهر و ترک خونه ولی نشد، شاید بگین نخواستت یا عرضه نداشته درسته عرضه نداشت چون هیچی نداشت
اون مجرده ۲۹سالشه و من متاهل ،تو ی مراسم دیدمش که ابراز عشق کرد ،که فراموش نکردم و دوستت دارم و فهمیدم ازدواج کردی نیومدم جلو ولی الان که دیدمت نتونستم جلو خودمو بگیرم ، من چندین ساله سمت این خانواده مراسم نرفتم که نبینمش ،گفتم الان زن و زندگی داره و مثل غریبه رفتار میکنه
منم هوایی شدم همش مقایسش کردم با شوهرم دیدم از همه لحاظ سر تره خوش قیافه،خوش مشرب ،خوش پوش ،شوهر منم یه آدم درون گرا و آروم و معمولی و خوب،دومین مراسم فامیلی که اونم میومد تمامن کرم ریختم و خیلی بخودم رسیدم،زیبا بودم و برگه برنده میدونستم برا خودم بین جمع ،همش چشمم دنبالش میگشت،اونم سعی میکرد جلو چشمم باشه ،رفتارمو نمیدونستم برای چیه ولی دلم میخواست توجه اش رو تمام و کمال جذب کنم ،اصلا متوجه نبودم متاهلم،عشق قدیم برام زنده شده بود ،الان باهام قرار گذاشته میخوات حرف بزنه ،میدونم شماتتم میکنید که عاقل شو این بیراهست ،پایان جالبی نداره،ننگ خیانت بهت میزنن ،زندگیتو از دست میدی ولی من عاشقش بودم یه زمانی و الان دارم فقط میسوزم چون میدونم ی هوس کثیفه نه عشق پاک