🤣🤣🤣🤣
من ۱۵ سالگی از پسر خاله مامانم خوشم اومد اونم همین طور ب ابجیش گفته بود
بعد توو خونشون ک روستا بود فقطم برا مسافرت میرفتن بودیم همه خواب بودن منو بابامو اون پسره و خواهرش بیدار بودیم خواهرشم بچشو رو پاش گذاشته بود
بابامم گشنه بود من رفتم ی املت درست کردم بعد عین خنگا ب بابام گفتم باباا بیا ببین خوبه نمک داره یا ن
بابامم گفت بیار اینجا اشکاا نداره هرچی شد
پسره ام گفت حس چشاییتو از دست دادی؟گفتم ن
گفت فکر کردم سرماخوردی
بعد اون اتفاق دیگ خبری از نگاه عاشقانخ نشد دو روز بعدشم رفیقاش اومدن دنبالش بردنش
فک کنم از املتم خوشس نیومد🤔