تو عروسی پسر عموم ،پسرخاله اش و من تو نگاه اول از هم خوشمون اومد و شمارمو گرفت و دوست شدیم اون موقع اون ۲۱بود من ۱۸، از این تیپ پسرهای به روز و روی مد بود و چهرش خوبه
خلاصه چندسالی باهم بودیم و دخترعمو پسرعمومم هم پایه ما که همو ببینیم ،این وسط زن عموی خودم با مامانم مشکل داشت و اصلا رای خواهرشو جوری زد که نیومدن جلو با اینکه پسرش چندبار قهر کرد و رفت ،و رفت دختر همسایه رو خواستگاری و تموم
الان بعد ۵سال دیشب دیدمش
این چندسال چون نمیخواستم ببینمش اصلا تو مراسمات سمت عموم نرفتم ولی دیشب رفتم
فهمیدم طلاق گرفته باهم نساختن همون سال اول جدا شدن ،منم همون سالا ازدواج کردم خواستگار داشتم،نگاهمون که بهم افتاد پر درد و غم شدم تو مراسمم انگار فقط دنبال این بود یجا قرار بگیره که بتونه ببینتم،من الان ازدواج کردم و حسمو دوست ندارم ،فردا دوباره باید برم به اون مراسم ولی دلم نمیخوات برم