از ۱ تا الان رسیدم . نونوایی هم رفتم . خسته بعد تازه خودم گواهینامه گرفتم تک و تنها بدون هیچ مشوقی و انگیزه ای
بعد اینقدر بهم ترس القا کرد خانوادم . تحقیر و سرزنش کلا
بعد مامانم مثل همیشه گفت تو ترسویی ... چرا چون حامبم بوده که نبوده خب من باید یکی باشه باهاَش بشینم که ببرم 😞💔. خسته شدم از صحبت کردناش . چرا با زخم زبان . کافی نیست
چرا منو تشویق نمی کنن ... چرا هی اینجور میگن . پس خانواده یعنی چی
چقدر دلم میخواست محبت میدیدم یکیار فقط . جایی از دنیا رو نمی کرفت خداااااا
الان من باید ابنقدر بشینم تا اتوبوس بیاد تا یک ساعت و نیم تو راه باشم و چی ... چون یکبار کسی نگفت می تونی . قوی ای . تو موفقی و بتونم ماشین ببرم
اصلا انگار نمیشه حال من خوب باشه ... باید سوخت در غربت دزک نشدن
😞😞😞💔💔💔
یک جمله بود که می گفت . سلام به آنان هیچوقت هیچ چیزی تقدیمشان نشد 🌿
اون منم که هیچ جا ، جایگاهی نداشتم تو جایی که مهربون باید می بودم
و یک جمله دیگه ... خدایا من مهربونی ندارم . تو مهربونم باش 😞💔😭😭😭🤏