یه بار تو شهرمون کاشمر
برای امام رضا مراسم شبیه خونی گذاشته بودن
پدرم گفت همه نمایش رو دیدن اما هیچ کس یه پول ننداخت تو کاسه ای که جلو این مرد گذاشته بود
پدرم اون زمان مجرد بودن از روستا اومده بود شهر وپولش رو خرج کرده بودن
دست میکنه تو جیبش میکنه میبینه یه یه قرونی تو جیبشه سرش رو میندازه پایین با خجالت وشرمندگی پول رو میندازه توکاسه و میره
شب خواب میبینه نشسته روبه روی ضریح امام رضا
اقا از تو ضریح اومدن بیرون و اومدن پیشش
گفتن جوان چرا خجالت کشیدی دشمنت شرمنده باشه
فرض کنین اقا اون یه قرون که در راهش داده بودن رو دیده بود
خاطره ایی ازشادروان کربلایی غلامرضا عرب
برای شادی روح شهدا و اموات خودتون و شادی روح این بزرگوار صلواتی عنایت بفرمایید
اللهم عجل لولیک الفرج