من توی شهر غریب شب موقع خواب خیلی دلم گرفته بود خوابم نمی برد . خیلی غصه روی دلم بود از غم غربت . یه دفع یه حس خیلی خوب و شاد و پر امیدی اومد توی قلبم . یه دفعه کلی انرژی و شادی توی دلم ریخت. و بعد با یه حس خوب خوابیدم . هنوزم به اون لحظه که فکر میکنم حس میکنم خدا بغلم کرده بود .
یکبارم بخاطر شکست های مالی مون چند روز داشتم حرص میخورم غصه میخوردم . که چرا اونجوری که فکر میکردیم نشد .همون روز دخترمو بغل کرده بودم با بی احتیاطی از کنار دیوار رد شدم. شاید بگم یک سانت مونده بود که صورت دخترم بخوره به گوشه تیز دیوار ولی خداروشکر نخورد . انگار یه تلنگر بهم وارد شد که همونجوری که اوضاع مالیمون طبق پیشبینی پیش نرفت الانم شانس داشتم و ضربه ای به بچم وارد نشد . دیگه توی ذهنم چر چرا نکردم و خداروشکر کردم .