امسال تو شهریور مادربزرگم که جونم بهش وصل بود فوت کرد
شرایط افتضاح خونه که همه جا بوی مرگ میده و افسردگی مامانم و اینا رو که نگم دیگه
بعدشم مامانم مریض شد به خاطر این قضیه و مشکوک به سرطان و کل بار خونه افتاد روی دوش من
بعدشم خونه جدیدمون درحال ساخته و اساس کشی کردیم و وسیله هامونو بردیم اونجا ولی یک دو ماهه خونه بابابزرگم زندگی میکنیم چون هنوز خونه کامل نیست و چقدر بده همش خونه این و اون باشی دیگه خسته شدم
ناگفته نماند امسال کنکورم دارم 😭😖
حالم خرابه چرا همه ی بدبختیای عالم باید بریزه سرم
هیچکی درکم نمیکنه خیلی بداخلاق و عصبانی شدم تو این مدت انقدر که فکرم درگیر و مشوشه
حتی مامانم که الان بهتر شده تمام توانشو گرفته برای نابود کردن من ، اگه ناخودآگاه عصبانی بشم و پرخاش کنم زمین و زمانو بهم میدوزه
بخدا انقدر استرس دارم و مدام اعصابم خورده که چرا بعد رفتن مادربزرگم زندگیمون بهم ریخت💔😖😣😭
توقع دارن مدام پاشم کار کنم و خونه رو مرتب کنم انگار نه انگار بچه های مردم موقع کنکور دست به سیاهو و سفید نمیزنن
یک مدته کلا فکر کنکورو دارم بیرون میکنم از سرم با اینکه درسم خیلی خوبه
مامان و بابام خیلی خوب بودن نمیدونم چرا انقدر منو دارن آزار میدن
همش توهین و تحقیر
بخدا دیگه کم آوردم😭