بچها اونو خوندم یا یاد دوسال پیش خودم افتادم دایی شوهرم پنج سال ازشوهرم بزرگتره.شوهرم یه کاری پیش اومد براش گفت برم یساعته میام منم گفتم باش تا دایی خوابه توم برو بیا.بعدنیم ساعت دایی بیدار شد دخترمن توحیاط بازی میکرد منم چای براش اوردم نشست خورد و فهمید شوهرم نیست من پاشدم برم تو آشپزخونه که به دفعه ازپشت منو گرفت منم شوکه شدم گفتم ولم کن دیدم بدجور داره میلرزه بهم گفت یه بوس بهم میدی....بخدا داشتم شاخ درمیاوردم.گفتم خجالت بکش هولش دادم و فرارکردم تواشپزخونه بازمنو گرفت منم سرمو انداختم پایین میگفتم سرم بالا نباشه بوسم کنه.باز هولش دادم میخواستم فرار کنم که باز منو درحال گرفت منم گفتم مرض داری ک و نی.الان میگم دستام میلرزن بخدا.گفت بخدا فقط یه بوس همینو که باز گفت با پامحکم زدم تو پاش گفتم گمشو ازخونم بیرون لیوان چای رو عسلی بود برداشتم گفتم بیای جلو میزنم تو سرت گمشو فقط دیدم رفت که رفت خدالعنتش کنه زن و بچه هم داشت