الان ک بزرگ شدم در آستانه جوونی هستم انگار تمام مسائل زندگیم روم فشار آورده انگار هرچی برمیگردم عقب بیشتر میبینم ضربه خوردم از این مرد
شدم ی آدم مرده بعد خودکشی ماه قبلم ک چقدرم تو اون حال بابام بهم زخم زد نمیتونم ببخشم شایدم بخشیدم و فقط دیگه دوسش ندارم
ولی الان بی حسم ن چیزی خوشحالم میکنه ن چیزی ناراحتم میکنه از درونم خیلی غمگین نیستم ولی هیچ خبری برام مهم نیس ن مرگ کسی ن بدنیا اومدن کسی
انگار ی مردم چند ماه دبگه کنکور دارم برای اولین بار
خیلی هم درسام خوبه گاهی میگم شاید دختر خدا برا همین با وجود این سختی ها بهت هوش خوبی داده خودتو از این گند نجات بدی
ولی خونمون فضاش متشنجه الانم حال خوبی ندارم
اصلا برام مهم نیست انگار چی بشه آیندم شایدم باشه ولی دیگه جونی نمونده برام ک بجنگم
یادم نمیاد روزی بوده باشه ک بابام گند نزده باشه ب حالم الانم بریدم برای این بی حسیم نمیدونم چیکار کنم