بگم شناسایی میشم ولی از حال و هواش میگم
معمولا خونه ی بابابزرگم(مادری)بودم چون تک فرزندم خونه تنها بودم و شیفت بودن مامانموبابام
میرفتم اونجا بهترین روزای زندگیم رو اونجا گذروندم
پسرخالم پسر دایی هام دختر دایی هام همیشه اونجا بودن😍
انقدر باهم صمیمی بودیم🥺
من و پسر خالمم خیلیی صمیمی بودیم یک سال از من کوچیک تر بود
الان من 22 سالمه اون 21
هر خاطره ای دارم اونم هس🥺😍
ی بار یادمه یکی از تفریحات مون این بود که زنگ خونه هارو میزدیم فرار میکردیم😅😂
ی بار من و پسرخالم رفتیم بستنی بخریم زنگ ی خونه رو زدیم و خب الفرار
برگشتیم دوباره زنگ همون خونه رو زدیم
من اون طرف خیابون رفتم پسرخالم همون طرف خونه اونا بود
یهو صاحب خونه اومد بیرون گردن پسرخالمو گرف و شروع کرد فحش دادن بهش😂
بعد یکی از فامیلا مون بود برگشت گف فلانی تویی؟
تو هر روز این ساعت میای زنگمارو میزنی؟😂
نگو هر روز یکی میرفته میزده اون روز ک ما رفتیم منتظر بود بگیرن طرفو
خلاصه تموم شد رفتیم خونه بابا بزرگم تا رفتیم داخل همه میدونستن چیشده😂تا چند وقت نقل مجالس بود ماجرای ما
ما هم دیگنزدیم ابرومونو بردن سر ی زنگ😂