2777
2789
عنوان

یک دقیقه مطالعه..عصر ارتباطات

40 بازدید | 0 پست

📚 یک_دقیقه_مطالع# ه


شب های بلند زمستان هر وقت مادر سفره شام را زودتر پهن می‌کرد

و کت آقاجون را از کمد بیرون می‌کشید

می‌فهمیدیم قرار است جایی برویم

همان سرِ شب

با کلی ذوق و شوق، آماده میشدیم برای رفتن به یک شب نشینی

آقاجون می‌گفت:

صله ارحام دلِ آدم را شاد نگه می‌دارد

هیچکس هم نمی‌گفت نمی‌آیم!

ازین ادا اصول ها که من نمی‌آیم شما خودتان بروید و امتحان و آزمون و کنکور دارم و جوان است دوست دارد توی خودش باشد هم نداشتیم

همه با هم می‌رفتیم تلفن هم نبود که قبلش هماهنگ کنیم و میزبان و بچه‌هایش را هم کلی ذوق زده می‌کردیم

به سر کوچه شان که می‌رسیدیم

جلوتر از مادر و آقاجون

بدو بدو خودمان را به درشان می‌رساندیم

تا از بودنشان اطمینان پیدا کنیم

با یک چشم از لای در حیاط که اغلب خوب بسته نمی‌شد

یا از سوراخ کلید به درون خانه‌شان سرک می‌کشیدیم

روشن بودن یک چراغ، به منزله این بود که خانه نیستند و خودشان جایی رفته‌اند

حسابی توی ذوقمان می‌خورد

و قلب و دلمان حسابی می‌گرفت

اما اگر همه چراغها روشن بود

بگو بخند تا آخر شبمان جور بود


اما این روزها چه!؟؟؟

آخر شب که بغض می‌کنی ،

دردها که تلنبار می‌شود،

میروی سراغ لیست مخاطبانت...

یکی حالت روح!

یکی لست سین ریسنتلی!

یکی لانگ تایم اِگو!

یکی دلیت اکانت!

آدم نمی‌داند کِی هستند، کِی نیستند!؟

اصلا آدم نمی فهمد چراغِ کدام خاموش است و کدام روشن!؟

تا بی مقدمه برایش تایپ کند:

" تشنه ی یک صحبت طولانی‌ام "..........

و سریع ریپلای شود:

" بگو من کِی کجا باشم؟ ".....


داریم از تنهایی و بی همزبانی "دق" می کنیم،

بعد اسمش را گذاشته اند

" عصر ارتباطات ".......!



‏چه می‌دونم،،،منم بار اولیه که دارم زندگی می‌کنم :)
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792