بالاخره عزم ، عزم رفتن بود ، هوا گرم بود و خورشید تب میکرد و من ، من همچون تکه ابری رها شده هر دم میباریدم.
کسی متوجه ی احوالم نبود !
در واقع هیچ کس نباید خبر دار میشد . من تنها مسیرم را باید طی میکردم ، اگر آنها میفهمیدند ، هیچ گاه رخصت رفتنم نبود!
تمام وسایلی که دوست داشتم و آخرین لباسی که رنگ طوسی دلنشینی داشت را برداشتم ، دفتر لحظه هایم که پر از غم های اندوه دلم بود را در زیپ سمت چپ کوله ام جا دادم.
دیگر آماده بودم .
قصد داشتم روز قبلش همه را در آغوش بگیرم شاید بلکه برگشتی نبود ، اما ، هیچ کس با من خوب نبود .
اگر در آغوششان میگرفتم سکته ی تعجب را می زدند .
صدای همهمه خانه را فرا گرفته بود اما من ، اشک پس اشک به فرداهای رفتنم فکر میکردم .
بار دیگر اتاقم را نگاه کردم.
با خودم فکر کردم پس از رفتنم در نبودم ، کسی بود که با بوییدن عطر اتاقم با یاد من اشک در چشمش حلقه زند؟
کسی بود با دیدن کتاب هایم دلتنگم شود ؟
کسی بود لباس های جا مانده ام را در آغوش میگرفت؟
نمیدانم!
بار دیگر از آینه نگاهی به خود انداختم ، موهای بافته شده ی زیبایم بر حال چشم گریانم پوزخند میزد!
مانتوی آبی آسمانی و شالی سیاه ، درست به سیاهی همان روز!
کوله ام سنگین بود اما کسی حتی متوجه اش نشد که با این بار گران عزم کجا کرده ام.
مهم بودم؟ نه !
با هر قدمی که بر میداشتم سیل عظیم خاطرات هجوم بر ذهنم میبرد و طاقتم را طاق میکرد.
من چگونه باید رها میکردم ؟
خانه ای که سال ها بزرگم کرد ، خانه ای که بار ها در آن اشک ریختم ، خانه ای که صدای خنده های آمیخته با بغضم را شاهد بود .
من چگونه باید میرفتم ، با کدام پا؟
در را بستم و سمت حیاط قدم برداشتم ، کوله ام را جابه جا کرده و کفشم را پوشیده و حرکت کردم .
حیاطی که بار ها قضاوت زمین خوردن هایم را کرد .
تابی که گوشه ی حیاط بود چشمک میزد و یادآوری میکرد که چقدر روی آن نشسته و تنها اشک ریختم .
مصمم ترم میکرد برای رفتن!
خارج شدم .
خانه را پشت سر گذاشتم.
و حالا من نباید بر میگشتم!
بر نگشتم .
او دیگر رفته بود . . . 🌱🤍