۱۹ سالمه و سال پیش کنکور رتبه متوسطی گرفتم
امسال از تیر دارم میخونم دوباره ولی نه تنها این دوسال خیلی زجر کشیدم بلکه از وقتی یادم میاد پدرمادرم هردو سنگدل بودن
کلا انگار نه انگار من بچشونم
هیچی براشون مهم نیست
الان دوماهه بیرون نرفتم از خونه و صبح تا شب تو خونه دویست تا کتاب انداختن جلوم میگن فقط بخون
پدرم که کلا فقط خانواده مادریش رو دوست داره بیشتر درامدش رو میده به خانوادش و مطمئنم خواهرزاده هاشو بیشتر از من دوست داره حتی چندباری هم گفته ،چندبار در هفته میره خونه مادرش ولی من بهش بگم مثلا منو میبری تفریح یا تا کتابخونه برسون میگه نمیشه یا کلا به من میرسه یه قرون هم نداره
همش هم میگه برام مهم نیست چی قبول میشی خواستی بخون نخواستی بخواب خونه ولی هیچی بهت پول نمیدم و اینا و در عین حال همش تیکه میندازه که هیچی نشدی انقدر ادعا داشتی و ...
مادرم هم از اونور اصلا باهام صحبت نمیکنه میاد از سرکار انقدر خستس که فقط جلو تلویزیون
هرروز همینه
افسرده شدم اصلا
تنهایی هم که میرم بیرون پیاده روی اصلا احساس امنیت ندارم و همش تیکه میندازن و..
بعد از طرفی پدرمادر دوستام رو میبینم که چقدر دوسشون دارن و همه کار براشون میکنن واقعا حسرت میخورم///