سلام بچه ها
اول بگم که مغازه بابام و خونه مامانبزرگم کنار هم هست
یک زنی هست که یه چند ماهه شده اومده جای خونه مامانبزرگم خونه کرایه کردن و شوهر داره که شوهرش شنبه میره سرکار و پنجشنبه برمیگرده و یه بچه هم دارن
با مامانبزرگم دوست شده و با هم صمیمی شدن و این اولا میومد خونه مامانبزرگم،، و بابام میومد تو خونه میگفت فلانی چیکار کرده چی گفته و هعی میگفت که فلانی وضعش خرابه و پول ندارن و اینا
حتی یه روز یکی برامون یه چیز آورده بود و بابام بهش داده بود بدون اینکه بهمون بگه و یه روز که خونه مامانبزرگم بودیم، بابام با عمه ام که حرف میزد ماها فهمیدیم
بعد یه مدت مامانم حساس شد که این چرا اینقدر همه چیو تعریف میکنه و اینقدر صمیمی شده
امشب مامانم با بابام بیرون بودن که گوشی بابام زنگ میخوره و بابام جواب نمیده و این هعی زنگ میزنه ولی بابام جواب نمیده تا وقتی میرسن در خونه، وقتی که مامانم داشته درو میبسته، بابام پنجره ها رو داده بالا و گوشی رو جواب داده و بعد قطع کرده و پیاده شده
بعد توی خونه که مامانم سوال کرد، کی بود هعی زنگ میزد بابام گفت فلانی (همون زنه)
مامانم گفت چی میخواست ازت، گفت هیچی بچش بهم گفت به مامانم زنگ بزنین که اون موقع جواب نداد حالا زنگ زد گفت چی میخواستین که زنگ زدین
حالا شما بگید که مامانم چیکار کنه تا این زنه یه کم از بابام فاصله بگیره تا آبروریزی پیش نیومده