با اینکه شوهرم ادم بدی نیس
اما تو خواب مهمون امده بود خونه مامانم جاریم و خانوادش من قرار بود چایی بیاریم اب سماور جوش نمیمد شیرینی و اینا اوردم اونام پاشدم برن مامانم گف سمارمون دیر جوش میاد بشینید چای بیاریم گفتن ن و رفتن
بعد شوهرم ک رفتن امد تو خونه تحقیرم کرد و منو پرت کرد که عرضه یه چایی اوردنم نداری بعدم بچمو برداشت رفت انقد گریه کردم
بعدم مث سنگ شدم خالی از احساس