انگار دقیقا کنار دیوار خونه بود
یه روز زنم رفت سر کار و منم مثل هر روز موندم خونه
تا اینکه تلفنم زنگ خورد و یه کار خیلی فوری پیش آمد مادر زنم مسافرت بودنو منم هیچ دوست آشنایی نداشتم بچه هارو بزارم پیشش برای اون محلم نمیتونستم بچه هارد ببرم با زنم
تماس گرفتمو گفتم من کار فوری برآن پیش آمده نمیتونم بچه هارو ببرم
اونم گفت من بچه هارو به تو سپردم باخودت
کلی با خودم گفتم که بچه هارو چیکار کنم
کاری به ذهنم نرسید
براشون شیشه شیر رو پر کردمو دادم بهشون خوردن
و خودم از خونه زدم بیرون و گفتم خدایا بچه هارو به خودت میسپارم