نوشته بود:تو زن موفقی هستی میدونم دوره نامه نوشتن نیست اما ازت تقاضا دارم نامه منو تو برنامت بخون تا درس عبرتی بشه برای مردم.
من تک پسر یک خانواده پولدارم،مادرم هزار ارزو واسم داشت چند سال عاشق یک دختر بودم اونقدر دوستش داشتم که پاشنه خونشونو از جا درآوردم تا پدرش با ازدواجمون موافقت کرد،ما عاشق هم بودیم،ما با پدر و مادرم تو یک ساختمان بودیم،مادرم چند ماه بعد از ازدواجم گفت بهتره بچه دار بشید من نوه میخوام،یک سال بعد از ازدواج اقدام کردیم،اما خبری نشد وقتی سال بعدشم خبری نشد همسرم رفت دکتر اما گفتن هیچ مشکل خاسی نیست صبر کنید فعلا،مادرم صداش دراومد که عروسم نازاست این قضیه اینقد طول کشید که عروس و مادر شوهر به جون هم افتادن،منم اون وسط گیر کردم ،پنج سال شد اما بازم خبری نبود و هربار دکتر میگفت مشکلی نیست،بعدش مادرم اینقد رو مغزم رفت که حتی دستم روی زنم بلند شد و هرروز دعواااا،یه روز وسایلشو جمع کرد و رفت و مثل برق و باد و باسرعت توافقی جدا شدیم،وقتی جدا شدیم تازه فهمیدم چه غلطی کردم من زنی رو از دست دادم که آرزوی خیلیا بود از هر نظر،بعدش مادرم خیلی زود واسم دختر انتخاب کرد کسی که ذره ای نمیخواستمش اما دیگه بست بود،بدون رضایت و حتی مخالفت باهاش ازدواج کردم،وقتی یه سال گذشت و بازم خبری از بچه نشد رفتیم دکتر و برایمون ازمایشات کامل نوشتن برای هر دومون،چند روز بعدش رفتیم و جواب ازمایشو بردیم پیش دکتر دکتر حدود ده دقیقه فقط به برگه ازمایشات خیره شده بود،بعدش گلوشو صاف کرد و گفت اقای.....شما با یه نقص مادر زادی متولد شدید و هیچ وقت نمیتونید بچه دار بشید هیچ وقت.... صداش مثل ناقوس تو گوشم پیچید،بازم مثل برق باد زنم همه حق و حقوقش رو اجرا گذاشت حتی تهمت کلاه برداری بهن زد که میدونسته و بهم نگفته ،مادری که از غصه افسرده شده،زنی که عاشقش بودم اما دیگه نیست و منی که جمله چوب خدا صدا نداره همش تو مغزم تکرار میشه