من ۸ سال ازدواج کردم و سال اول زندگی شوهرم دانشجو بود کار نداشت و ما یه وقت حوی پول بنزین نداشتیم بزنیم و یکم اذیت شدیم میگم یکم چون بچه بودیم و خرج و مخارج اینقدر گرونی نبود و از سال ۹۹ که رفتم سرکار یکم بهتر شد اوضاعمون یعنی شوهرم که سال بعد کار پیدا کرد رفت منم سال ۹۹ یه کاری پیدا کردم نزدیک خونمون میرفتم و تو اون زمان هرکی میدید یا میفهمید میرم سرکار میگفت سارا جون خودش دوست داره بره؟ و وقتی از سرکار اومدم بیرون چون اینقدر ریز ریز بهم گفتن چرا میری چرا که دچار روزمرگی شدم و بعد که اومدم بیرون میگفتن چرا اومدی بیرون الان همه دنبال کارن.
من و همسرم چون سال اول زندگی سختی کشیدیم و الان حقوق شوهر من ۲۷.۸ تومن هست میترسیم بعد از ۸ سال از بچه دار شدن چون همیشه میگیم بچه پس انداختن که فقط مهم نیست و آدم باید آینده بچه رو ببینه و من خونه ام یه خوابه است حتی جا ندارم سیسمونی بچینم یا اولین کاری که بچه بیاریم اینه مم سرکار نرم ووقتی نرم یه حقوقمون حذف میشه من ۲۵ تومن میگیرم الان چند روزه که خواهر کوچیکتر از من که اتفاقا اونا هم وضعیت مالی خیلی خوبی ندارن فهمیده بارداره و من یکم حسودیم شد چون من خیلی درگیرم با این فکر چون تنبلی تخمدان دارم البته دکتر میگه لاغر بشی خیلی بهتر میشی اما خیلی سختمه چون پرخوری عصبی دارم و میترسم از اینکه اگر دیر بشه مجبور شم ivf بکنم اما از طرفی این بچه خواستن فقط بعد احساسات ماجراست من و همسرم حتی برای ۲ نفر که کرایه خونه هم نمیدن ۲۷.۸ رو خیلی کم میدونیم با اینکه بابای من خیلی پولداره ولی خسیسه شاید خواهرم هم دلش و به همین خوش کرده دارم فکر میکنم چچطوری میشه زندگی کرد که حالا یه بچه هم اضافه بشه ۲روز دیگه اون بچه میگه تو که توانایی فراهم کردن یه اتاق خواب و برای من نداشتی چرا من و به دنبا آوردی و مامانم اینا میگن اگر بعدا شوهرت پشیمون شد و بچا خواست و تو دیگه باردار نشدی چی؟ و شوهرم همیشه میگه نشه مگه همه باید بچه بیارن نمیدونم واقعا چه کاری درسته