سلام من ازاده ام حدوده دوسال بود که کاربر خاموش بودم از طریق یکی از دوستان با سایت اشنا شدم و حالا می خوام یه مسئله ای رو با شما خواهرای گلم درمیون بزارم. متوجه شدم که دیدگاه خوبی به کاربران تازه ندارید پس بگم که قصد سرکار گذاشتن و پربازدید شدن ندارم و همچنین قطره چکونی هم حرف نمی زنم.
من یه دختر مستقلم که در اوایل 28 سالگی هستم کارمند رسمی یه اورگان دولتی ام و کلا ادم یه گوشه بشین نیستم!! شیش ماه پیش بود که پسر عمه من اومد خواستگاری بنده. و چون ایشون درامد ثابت نداشتن من واقعا حتی بهش فکر هم نمی کردم. ولی خوب چون فامیل بود باید صبر می کردیم مراحلش تی بشه.
ایشون می گفت من مهریه بیشتر 3 تا سکه نمی زنم نباید بری سرکار نباید بدون اجازه من از خونه بیرون باید چادر بزنی و من چند ماه اول بچه می خوام. عمم هم پدرمو پر می کرد که اره بگو قبول کنه!! من به هر سختی که بود رد کردم(یه جنگه بزرگی افتاد تو فامیل) پدرم بجای اینکه طرف منو بگیره گفت بچه خواهرم بدبخت کردی الان همه فکر می کنن یه عیبی داره که زنش نشده! و گفتش که من دختر ترشیده نمی خوام خواستگار بدی حتما باید شوهرت بدم که انگ بهت نزنن و نگن عیب ایرادی داری:/
دوماه بعدش من یه خواستگار سنتی برام پیدا شد که از طرف دوستان مادرشون با خانواده ما اشنا شدن
این اقا وکیله. (ممنون می شم برام از شغلش بیشتر بگین چون من شنیدم خیلی با خانوما و.... در ارتباطن) وضعیت مالی خیلی خوبی نسبت به خانواده ما داره(پدرم پارسال ورشکست شد) و الان مطمئنم بابام تو دلش جشن گرفته که به به از دامادمون هم یه پولی بکنیم!
من کوچک ترین تمایلی به این اقا ندارم مخصوصا اینکه بشدت ادم خونسردیه و انگار که هیچی حس نمی کنه.
حالا تورو خدا یه کاری کنید یه راهنمایی کنید که من توی این دوره اشنایی من باید چه چیزهایی درمورد این اقا بیشتر بدونم؟
بخواییم به یه مسئله دیگه هم اشاره کنم اینه که عمه من پاشده رفته دفتر کار اون اقا کلی راجب من چرتو پرت گفته اون اقا هم از اونجا بیرونش کرده ولی من خیلی خجالت کشیدم...
دارم دیوونه می شم من اصلا دلم نمی خواد ازدواج کنم.
هرکی بهم کمک کنه پیشنهادی بده که باید چیکار کنم ایا می تونم خانوادم رو دور بزنم و ازدواج نکنم اصلا؟
براش یه صلوات می فرستم خوشبخت بشه.
لطفا دوستانتون که می تونن کمک کنند رو تگ کنید