سلام دوستان
راستش من قبل از تخمک کشیم هایپر شدم
و بعد از تخمک کشی خیلییییییی حالم بد بود و فقط دوست داشتم بدونم کی خوب میشم(چقدر طول میکشه به زندگی عادی برگردم)
شکمم بد جور ورم کرده بود و نمیتونستم حتی درست راه برم و واقعا این برای منی که سنم کم بود و زیر۲۵ بودم ترسناک بود
کل گوگل و نی نی سایتو میگشتم که یه چیزی دستگیرم بشه ولی نبود که نبود به همین دلیل تصمیم گرفتم بنویسم از تجربم تا بقیه استفاده کنن
توصیه میکنم تا اخر بخونین تا اگر سوالی دارید جوابشو ویدا کنید اگه هم جواب سوالتونو پیدا نکردید میتونید ازم بپرسید
الان ۸ روزه که از عملم میگذره
من حالم جوری بود که فکر میکردم میرم برای مرحله بعد و زنده نمیمونم😂فکر میکنم هیچ کس شرایطش مثل من نبوده به نظرم شدید ترین حالت هایپر مال من بود
اخه از یه هفته قبل تخمک کشی هایپر شدم
دردام اول خیلی کم بود از درد پریودی هم کمتر تا حدودا سه روز قبل تخمک کشی که دیگه دردام شدید شد و همسرم با همه مقاومتش در برابر کارای خونه گفت نه دیگه باید استراحت مطلق باشی و خودم همه کارارو میکنم و تو نباید کار کنی دیگه
روز تخمک کشی به حدییییییییی درد داشتم که تا زانو خم شده بودم و راه میرفتم و هر ۱۰ثانیه یه قدم بر میداشتم جوری بود که واسه پر کردن پرونده ها و کارا منو نشوندن رو صندلی و گفتن نیاز نیس بلند بشی
گذشت و کارا انجام شد و من رفتم اتاق عمل
اینم بگم من بیمارستان پیامبران رفتم
پیش دکتر خسرومهر
از خوبی همه پرسنلش هر چی بگم کم گفتم
مادر من ازم دوره و واقعا نبودش کنارم اذیتم میکرد ولی وقتی رفتم اتاق عمل پرستاراش انقددددددددددد مهربون بودن که واقعا نبود مامانم کنارم فراموشم شد
اره دیگه خلاصه رفتم اتاق عمل دکترم اومد منو بردن رو یه تخت که کنارش دستگاه سونو بود از قبلشم یه انژیو کت گذاشتن توی دستم،شروع کردن دستو پاهامو بستن یهو سرم گیج رفت حس کردم باید چشامو ببندم
چشامو بستم و اصلا دیگه هیچی نفهمیدم
ساعت ده و نیم این اتافاقا افتاد
من یه خاب خیلیییییییی قشنگ بودم که یهو دیدم دارن اسممو صدا میزنن من منگ بودم نه هوشیار بودم و نه خاب
چند بار صدام کردن ومن بیدار شدم و زدم زیر گریه
داشتم میشنیدم که میگفتن دختر جون هرکس به هوش میاد میخنده تو چرا گریه میکنی
کم کم به هوش اومدم و دیدم ساعت۱۲ونیمه
درد داشتم و دوست داشتم به پهلو بخابم ولی نمیتونستم چون خیلیییییی دردم شدید تر میشد
فقط دوس داشتم بپرسم چندتا تخمک داشتم هنوز چشام کامل باز نشده بود که دکتر مهربونمو دیدم و بزور زبون باز کردم و پرسیدم خانم دکتر چندتا تخمک داشتم
گفت۴۵ تا ،شروع کرد شوخی کردن که اره قشنگ به اندازه یه مدرسه تخمک داشتی😂😂گفت حالت فقط بد میشه باید سفیده تخم مرغ زیاد بخوری شوهرت گفته نمیخوری اگه نخوری میمیریا😂یه نیم ساعتی گذشت و من کامل به هوش اومدم
از درد به خودم میپیچیدم که پرستار گفت برات مسکن زدم کمتر بهتر میشی
یه خانم پرستار مهربون اونجا بود که هر چند دقیقه یه بار میومد دست میزاشت روسرم و حالمو میپرسید
(اینم بگم بیمارستانش تمیز پرسنلش عالی فقط یه کم آنتایم نیستن و معطلی زیاد داره ولی می ارزه به نظرم)
کلی هم دمو دستگاه بهم وصل بود
اصلا هم تخمک کشی سخت نبود یکی از بهترین خابای عمرم بود
فقط درد هایپر بود که من کلااااااا خیلی ناز نازو ام😅
در کل درداش قابل تحمل بود
فقط یه کم بدنم بخاطر بیهوشی یه جوری بودش
حالا بقیشو بیخیال
فقط اصل کاریارو بگم