عزیزم این طرف خودش شیخ هست صف اول نماز میخونه
یک شب چون زنش یک هفته سفر رفته بود
منم داشتم درس میخوندم
اینقدر فشار اومد بهش که اومد سمت من
دو روز زیر سرم بدم درمانگاه
پرستار میومد بالا سرم میخواست به دستم سوزن بزنه میگفت اینجا که سوراخه
چیزی که حالم و بدتر میکرد اینکه نمیشد صداشو درآورد چون قطعا زندگی پدر و مادرم به هم میخورد
چون خانواده اونا رو قبول داشتیم
بابام قبول نمیکرد ولی مادرم اصرار کرد
بابام بشدت منو دوست داره یا به قول مادرم دنیاشم
اگر میفهمید قطعا قتل پیش میومد
اینا بیشتر عصبیم میکرد