بعضی وقتا با خودم میگم شاید خدا منو نمیبینه ...زندگیم خیلی سخت میگذره...بچه کوچیک دارم و مستاجریم ..شوهرم از قبل عید نوروز بیکار ...هر جا میره دنبال کار درست نمیشه ...اون وقت اطرافیانم همه چندجا سرکارن ...والا ما به یک شغلم راضیم اما همونم نیست
یعنی خدا همه اینارو میبینه و برامون کاری نمیکنه ...
دیگه خسته شدم از دعا کردن و امیدوار بودن
خسته
افسرده شدم کارم شده گریه
دیگه حتی نمیتونم به شوهر بیچارمم دلداری بدم
اونم روحیشو از دست داده
از طرفی هم دلم برا بچم میسوزه
میگم قراره چی سر این بچه بیاد
کاش حداقل بچه نمیاوردم
حالا کاش تمام دغدغه هام اینا بودن
علاوه بر اینا کلی درگیری فکری دیگه هم دارم
مثل مشکلاتی که تو خانوادم هست
مشکل مالی دارن ...تو فکر داداشم هستم داره رشته کشاورزی میخونه نمیدونم ایندش چی بشه ..نتونستم بیارمش شهر پیش خودم رشته مکانیک بخونه چون مستاجرم
از طرفی مامان و بابامم مریضن
واااای سرم داره میترکه
تورو به خدا آرومم کنید