خسته ام خیلییی
تازگیا شوهرم خیلی غر میزنه
همش بهم میگه روانی دیوانه
آخه مامانم مریض شده خودش گفت علائمش تب و گلو درد و بدن درد داره منم نرفتم دیدنش تا امشب یسر رفتیم بیرون از قضا مامانمو دیدیدم بیرون ولی ماسک زده بود شوهرم گفت مامان که خوب بود حالش گفتم صبح سرم زده وگرنه خودش گفته بود حالش اینطوریه گفت آه مامان باباتم دختر روانی و دیوانشو میشناسن و کلا زیاد تحقیرم میکنه با اونکه از نظر خونواده تحصیلات و قیافه و .. برتری دارم
اون تک پسره منم تک دختر
آخه یه هفته هس خوب شدیم
بچمم همش مریضه یعنی تا یکی مریض بشه بچه من سریع میگیره و شدیدا بد اخلاق و بد دارو یعنی به هر روشی دارو نمیخوره خیلی اذیت میکنه خود شوهرمم میوه فروشی داره و خونه نیس زیاد همه سختیش به دوش منه
بگید من چیکار کنم
دلم میشکنه فقط نفرینش میکنم میدونه چطوری داغونم کنه یسره وقتی اعصابمو بهم میریزه میخنده و با خنده میگه روانی رو ببینید هی به بچم میگه آخ آخ این مامان روانی ترو هم دیوانه کرد و .. و از اینجور حرفا
آخر گفتم بهش بدم میاد ازت متنفرم ازت گفت خب منم بدم میاد ازتو ...