ده، دوازده سال باهاشم، هفت ساله زنشم.. همیشه قانع و صبور بودم، چیزی ازش نخاستم، همیشه خودم بودم و خودم، برم تنها.. بیام تنها... کارامو خودم کنم. خرید تنها برم.. پیش خونوادم تنها برم... هیچ وقت نخاستم زحمتش بدم.. اذیت بشه یا تو جاده بیاد بخاطر من که بیاد دنبالم یا بره برسونتم.. اخ که هیچ کس از دوربریام اینی نیست که منم... منی که بابت خرید دو کیلو میوه هم ازش تشکر میکنم.. احترام میزارم.. پا به پاش منم کار کردم چ میکنم و زحمت میکشم و خیلی سختیا تحمل میکنم.. اما دریغ ازیه تشکر.. هیچ وقت ازم تعریف نکرده.. هیچوقت نگفته خانم این لباس بهت میاد.. یا بگه قشنگ شدی... یا بگه دستت درد نکنه... قدرمو ندونست..
اما عصری مچاله شدم تو خودم. گفتم بسه دگه بسه
بهش گفتم فلان جا کار دارم میری بیرون منم برسون گفت نرو.. ی روز دگه برو.. من کار دارم.. حالا اگه رفتی چطو برمیگردی
شاید در طول ماه یبار بشه یا نشه منو جایی برسونه.. نشد دهن باز کنه بگه چشم خانمم میرسونمت، از اون ورم شایده کارم طول بکشه ولی میام دنبالت..
چقد این مرد بی رگ
بی غیرت
بقیه مردا روزی صد بار زنشون ببرن بیااارن چشم میگن و تمام.. اما زندگی من....