خیلی اعصابم خورده از دست همسرم
ما از هم دوریم
اون به خاطر کارش یه شهر دیگست
امروز فرصت داشت بیاد منو ببینه
چون دیشب شب کار بود بهم گفت که خسته است و نمیتونه بیاد
منم گفتماوکی بخواب عزیزم
خیلی عادی بود همه چی
بقیش هم تند مینویسم
ترخدا فقط کمکم کنید دلم ازش گرفته
نمیخوام پیشش بی ارزش تر بشم
حس میکنم رفتارهای من باعث شده اون انقدر بهم بی اهمیت بشه
یا شایدم من حساس شدم
دیوونه شدم بخدا
الان بعد حرفش مدام اشکم میاد