چندروز پیش مهمون داشتیم
هعی بهونه میگرفت باهام بحث میکرد
میگف باید پذیرایی رو درحضورمن میکردی بهم ارزش میدادی
میگم مگه ارزش دادن فقط به اونه من خواستم کارتو راحت کنم زودتموم بشه بره
من همیشه بااحترام باهات برخورد میکنم شاید گاهی نفهمی کنم اما واقعا تلاش خودمو میکنم کسی اذیت نشه
خلاصه اونقدر گفت اخرش منم دیوونه شدم باهم بحث کردیم گفتم ولم کن همیشه یچیزی رو اونقدر میگی تا شلوغش میکنی گفتم دیگه باهات کاری ندارم باهام کار نداشته باش ولم کن صدامو هم بردم بالا
اخه گناه من چیه فامیل خودشه واسه من نیست که
خودشون اشاره کردن خب البته منم اشتباه میکنم باید خودمو بکشم کنار ولی چکار کنم بکشمم یچیز دیگه میگه بهم
خدایا واقعا خستم از یه طرفم پشیمونم بالاخره مادرمه اما واقعا ناراحتم من دیگه بچه نیستم خودمم یه بچه دارم بالاخره