خیلی وقتا این قضیه ذهنمو درگیر میکنه
خونواده شوهرم آدمهای خوبی هستن و واقعا باعروس کاری ندارن و اصلا دخالت نمیکنن تو زندگی بچه هاشون . دست و دلبازن نمیگم طلا و کادو و اینا چون کلا رسم نداریم ولی برنج و مواد غذایی گاهی وقتا بهمون میدن. کلا بخوای خوب و بدشونو نگا کنی بدیاشون تو خوبیاشون گم میشن و واقعا انسان منصف دیگه نمیگه فلان ایرادو دارن. یه خواهر شوهر دارم سنش بالاست و مجرده با پدر ومادرش زندگی میکنه بقیه همه مستقل شدیم
هیچ وقت بعد از مستقل شدنامون باهاشون مسافرت نرفتیم. شاید بقیه به این مسئله اهمیت ندن ولی من واقعا بعضی وقتا وقتی بهش فکر میکنم دلم میلرزه. اونا چندتا پسر دارن ولی مجبورن سه تایی پیرزن پیرمرد و دخترشون تنهایی برن مسافرت. سنشون زیاد بالا نیست و هنوز توانا هستند و البته زرنگ و باهوشن وکاملا از پس کارای اینور اونورشون بر میان ولی خب یه پسر جوان تو مسافرت خیلی بدرد میخوره . جابجایی وسایل.. بالا پایین رفتن از پله ها..وحتی گپ و گفت و شوخی با پدرمادر ..بلیت و خیلی چیزای دیگه. ولی این پدر ومادر با داشتن چندتا پسر از این مورد محرومن فقط چون پسراشون ازدواج کرده ومستقل هستند. خودم از طرفی دوست ندارم باهاشون برم مسافرت چون فاز من وشوهرم با اونا کاملا فرق میکنه و راحت نیستم از طرفی هم عذاب وجدان میگیرم. و هم میترسم در آینده پسر خودم هم اینجوری بشه و پشیمون بشم
خونه ما یکی دو ساعت با اونا فاصله داره موقعی که میریم اونجا چند روز میمونیم شوهرم هرچی کار داشته باشن انجام میده
نمیدونم چکار کنم عذاب وجدانم بجاست یا نه