بچها من ۱۴ سالگی خاستگاری زیاد داشتم ولی همیشه میگفتم کوچیکم و بهونه میو ردم البته ک حق داشتم تا اینک
یکی برام اومد (شوهرم)با اسرار بقیع راضی شدم ازدواج کنم
اوایل اصلا باهاش راه نمیومدم حتی ب دوس پسرای قبلیم در حد پیام خیانت میکردم حالم خیلی خراب بود میگفتم من خیلی بچه بودم شما باعث شدین ازدواج کنم و..
داشتم همسرم دو دق میدادم ک همسرم فهمید من کس دیگ ای رو دوس دارم همش کارش گریه بود میدونست الکی بهش میگم دوستت دارم و عاشقتم خودش میدونست ک من اصلا حسی بهش جز ترحم ندارم
و کم کم میخاست ازم طلاق بگیره .
ک یهو بعد ۸ ماه اینا مشکلات خانوادگیمون ب شدت زیاد شد دوتا خواهرام با مادرم نمی ساختن برادرام ۳ تاشون موتاد شدید شدن و مدام کتک و دعوا خونمون بود
اون موقعه تنها کسی ک هوامو داشت همسرم بود با اینک کلی بدی در حقش کردم برا همین کم کم ب همسرم گفتم میخام بریم خونه خودمون دیگ خسته شدم بیا منو ببخش من بچگی کردم اینا اونم بهم گفت قول بده دیگ تکرار نکنی منم قول دادن خلاصه رفتیم سر خونه زندگیمون
خلاصه میخاستم بگم اگ اون مشکلات رو خدا جلوی من نمیزاشت (درستع خیلی عذاب کشیدم ک توی تاپیک های قدیمی گفتم)ولی باعث شد ک همسرم رو نگه دارم و از اون زندگی کثیف خانوادگی ام دور شم و ب آرامش برسم
الان خیلی سال میگذره از اون قضیه و من از همسرم خاستم منو ببخشه و الان عاشق همیم