کاش مامانم دست از تحقیر کردن برداره
کاش بفهمه من فقط اینطوری حالم بد تر میشه نه اینکه پیشرفت کنم
من ورودی یازدهمم
بعد الان داشتم با زنداییم صحبت میکردم یهو گفت : سمیه برای قبول شدن فقط میخواد درس بخونی مگه نه؟ اونم از همجا بیخبر گفت اره بعد مامان بزرگم تیکه ای که انداخت رو رو هوا گرفت بهم گفت :اره دیگه نه مثل زهرا که هیچی نمیشه به مامانم گفتم مامان بس کن اینقدر زخم زبون نزن اونم گفت چرا به خودت میگیری من اصلا به کسی که از صبح تا شب درس میخونه چیزی نمیگم بعد دوبار این جمله رو تکرار کرد مامان بزرگمم میخندید مسخرم میکرد بعد دوباره گفتم تموم کن دیگه بعدشم گفت بهم اره دیگه تهش یه منشی دکتری یا کلفتی چیزی میشی
جلوی زنداییم از خجالت اب شدم ( ما رابطمون خیلی خوبه)
من از دست مامانم چیکار کنم این دشمنه یا مادر
حتی ده دقه قبلم یهو وسط حرف منو زنداییم گف اره سمیه از کی برای کنکور باید خوند حالا ( با اینکه اصلا به بحث ما دو تا ربط نداشت )
فقط برای حرص من اینکارارو میکنه