2821
2789
عنوان

داستان زندگیم

151 بازدید | 13 پست

بچه ها من ۲۲ سالمه خواهرم ۲۰ سالش . از بچگی دچار فلج مغزی شده و معلوله ۹۰ درصده . اون ب کنار . گیر ی پدر  یزید هم افتادیم از بچگی مامانم میزد کبود میکرد تو دعوا . مامانم کسی نداشت بره طلاق بگیره با بچه مریضش . شبا ۵ سالم بود یادمه تا ۱۰ سالگی انقدر بابام روانی و مریض بود شبا ساعت ۳ از خواب پا میشد میومد مامانم فوش میداد گوشیش میگرف میگف تو رفتی زنا کردی بچه معلول شده. پول نمیداد خیلی خسیس بود همه مسخره میکردن مارو. خیلی داشت ولی مال جمع میکرد تا اینکه دانشکاه قبول شدم نذاشت برم رشته خوب قبول شدم . پول کنکورم خودم دادم. این آدم هیچ جا ب درد من نخورد .یکسال پشت کنکور موندم روزی ۱۲ ساعت درس خوندم تا قبول شم . بعد بچه‌ها چون هیچکس نداشتم بهم محبت کنه گیر ی رابطه اشتباه افتادم ۵ سال درگیرش شدم . بابام خیلی مذهبیه جا نماز آب میکشه از اینا ک آخوند دوست داره . من هر کار کردم جلوی پیشرفتم گرفت . دوتا ماشین داره ۴ تا خونه داره . ب من یدونه ماشینش نمیده برم بیرون هر جا میرم پیاده میرم پولم نمیده . دلم گرفته 

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز