مادربزرگ من یه قصه ای میگه ، حالا نمیدونم قصه ش واقعیه یا نه ؛ ولی تاحالا خیلی روش تاکید کرده ، انگار که خیلی براش مهمه.
میگه قدیم توی شهرشون یه مریضی میاد اسمش «گول آغلا» بود؛ معنیش میشه خنده و گریه. می گفت بعضیا که می گرفتن فقطططط می خندیدن از صبح تاشب ، از شب تاصبح بکوب می خندیدن. بعضیا هم گریه می کردن ، شبانه روزی ، انقدر بلند که صدای گریه هاشون تا کوچه میومد. خلاصه که یه مدت شهر درگیر این مریضی بود تا اینکه دیدن ، اونایی که گریه می کردن خوب شدن و به زندگی عادیشون برگشتن ولی اونایی که همش میخندیدن ، نتونستن از این مریضی جون سالم به در ببرن و متاسفانه همشون مردن.
مادربزرگم این رو بهمون میگه و بعدش تاکید می کنه که هر وقت گریه تون گرفت ، گریه کنین ، نریزین تو خودتون ، گریه خیلی هم خوبه.