من دادآشم 9 سالشه امروز ی اتفاق بدی افتاد همه طایفه خونه مامان بزرگ بودیم من نبودم میدونین دیگه زندایی ها چطورین بعضیاش همش دنبال اینن ی حرفی چیزی درارن ..
نگو مامانم به داداشم چیزی کفته گوش نکرده بیشعور پاشده مامانمو با لگد اینا زده مامانم خیلی ناراحت شده میکه بهم اینطور شد این بچه الان همچین کنه فردا بزرگ شه میخاد کنه مث بابا میشه بابام دست بزن داشت ی وقتایی یكم ناجورایناس ...
اومدن خونه داداشمو انداخته بیرون گفته حیاط میخابی تا بفهمی هر چی تاوانی داره چراغا خاموش اینا کرد میگه بهم چیزی نمیگی بزار فق بمونه بفهمه عقلش بیاد سرجاش یکم بعد دیدم تاریکه هر صدا گریش میاد اومده از پنجره اتاقم نگاه میکنه اخه قلبم .. نمیتونم .. پاشدم بیارمش داخل اتاقم بحرفم باهاش حدو مرض مشخص کتم مامانم عصبی شد گف یبار قاطی نشو بزار بفهمه تربیت بشه همش دخالت داری میکم نمیشه مامان بزار منطقی قانعش کنم اینکار بده حرف بزنم دفعه بعد تکرار کرد من خودم کلا میندازم بیرون ناراحت شده رفته حیاط خابیده مامانم هر چی میگم بیا خونه نمیاد موندم وسط کار من اشتباهه یا چی