سر این دعوا شد که
یه ساله پسر طبقه بالایی به گربه ها دم در ورودی غذا میده جوری که میخوایم بریم داخل خونه سه تا گربه حمله میکنن تو ساختمون. مهمون که میاد مجبوریم بیایم پایین با گربه ها بجنگیم . امشب داشتم میرفتم تو خونه خواهر مادر پسره اومدن بیرون دیدن من دارم با گربه ها میجنگم که نیان تو پروها به رو خودشون نیاوردن منم گفتم اینکارتون درسته که دم در غذا میدین ما هر دفعه باید با چندتا گربه بجنگیم پرو پرو شروع کردن زر زدن که همه غذا میدن گفتم خوب بدین ولی دم در ندین. هر دوشون شروع کردن با من دعوای لفظی کردن من فقط گفتم اگه ادامه بدین شکایت میکنم البته نه اونا فحش دادن نه من. بعد پسرشون بیشعور سرشو کرد بیرون از پنجره به من بی احترامی کرد گفت میام حسابتو میرسم منم گفتم منم زنگ میزنم پلیس.
پسرشون معتاد علافه همش تو خونس. اینا هم خونه دامادشون خالی بود اومدن مثلا موقت بشینن تا خونه پیدا کنن دیگه نرفتن
من از ترسم که دعوا بالا نگیره به شوهرم نگفتم چی شده
کاش چیزی نمیگفتم ولی دیگه خسته شدم یه مهمون که میاد آیفون رو میزنیم گربه هم پشت سرش به زور میاد تو مهمون بدبخت مجبوره گربه رو ببره بیرون
میخوایم بریم خونه باید با چند تا گربه بجنگیم نیان تو دیر بجنبیم میان تو راهرو