از زمانی که خودمو میشناسم، هیچ وقت اجازه ندادم کسی از مشکلاتم باخبر بشه، همه چیو تو خودم ریختم، از پس همه چی خودم بر اومدم.
شبایی بود که میگفتم دیگه اخرشه، دیگه نمیتونم. ولی صبحش، مثل گذشته بلند میشدمو ادامه میدادم، چه شبایی که شکستم، چه شبایی که قلبم از ترس. استرس و غم اومد تو دهنم، اما بازم هرجوری بود، حتی شکسته و داغون ادامه دادم، گاهی میگم باید بزنم تو شونه خودمو بگم ایول دختر، به روزای پشت سرم که نگاه میکنم به این فکر میکنم چقدر پوست کلفت شدم، هیچی روم تاثیر نمیذاره، شاید بعضی چیزا اشکمو دربیاره اما فقط برای چند دقیقس، بعدش باد میشه میره رو هوا. بعضی زخما هم اونقد عمیقن که جاشون خیلی درد میکنه، الانم یه بحرانی جلومه، اما اونقد پوست کلفت شدم که از پسش بر اومدن برام کاری نداره، میدونی رفیق؟!
من فقط خسته شدم، روح و روانم دیگه خسته شده.
ادامه میدم، میگم میخندم، اما خستم. دنیا بهم یه عالمه ارامش و روزای از دست رفته بدهکاره، دلم یه خواب زمستونی میخواد، خوابی که وقتی بلند شدم ببینم هنوز همون دختر بچه ای هستم که تنها دغدغم این باشه که ثانیه شماری بکنم برا رفتن به خونه مادربزرگم تا اونجا با بچه های کوچه بازی کنم. حتی اونام بزرگ شدن و زندگی خودشونو دارن. گاهی خدارو شکر میکنم مرد افریده نشدم. الانم از یه دختر قوی بودن خسته شدم.
شما چی؟!
شما مشکل داشته باشین چطور حلش میکنین؟