2777
2789

تازه رفته بودم توهفده سال که عروسی یکی ازاقواممون دعوت شدم تواون مراسم بایه پسری ازطریق یکی ازاشناهامون اشناشدم پسرخوش تیپی بودازطریق همون اشنابهم پیغام داد که میخادباهم اشنابشیم من قبول کردم واین اغازرابطه مابودیه رابطه بسیارپاک اون مردرویاهام بوداون سال پشت کنکوربودقراربودکنکوربده 

بعدش کنکورداده مهندسی معماری قبولشدمنم باخودم فکرکردم مابدردهم نمیخوریم باخودم گفتم اون اگه مهندس بشه من وپس میزنه بعدازکلی کلنجاررفتن باخودم تصمیم گرفتم بهش بگم بهتره جدابشیم چون من امکان ادامه تحصیل ندارم واین تفاووت مشکل سازمیشه اینم بگم باون سن کمم خیلی بیشترازسنم میفهمیدم وباعقلم تصمیم میگرفتم بعد باش تماس گرفتم ازطریق تلفن خونه بهش گفتم اونم بشدت ناراحتشدوگفت من عاشق توم وامکلن نداره جدابشم ودوستت دارم 

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

خلاصه رابطه ماادامه داشت اون برای ادامه تحصیل رفت یک شهردورمنم  منطضرش موندم ماخیلی همودوست داشتیم علایقمون سلیقه هامون همچیمون یکی بودقشنگترین روزای عمرم بودتااینکه تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم اونم قبول کردیه چندوقتی گذشت حس کردم سردشده دیگه مثل قبل نیست حرفاش تغییرکرده میگفت مابدردهم نمیخوریم وازاین حرفاگفت پدرش بشدت مخالفه ونمیتونه راضیش کنه 

خلاصه گذشت رسیدیم به فصل پاییزکه دیگه هردوتصمیم گرفتیم جدابشیم ازاون شب نگم که تاصبح گریه کردم ویادگاریهاشونامه هاشوپس دادم هرچی ازاون شب بگم کم گفتم خلاصه جداشدیم 

اون پاییزسردوغمگین خیلی سخت گذشت ماعشقمون خیلی پاک بودسه سال باهم بودیم ولی دست همم نگرفتیم خیلی مود ...

اخی💔

روحِ برخواسته از من تهِ این کوچه بایست/ بیش از این دور شوی از بدنم می میرم.

دوسه ماه گذشت اتفاقی فهمیدم که پدرش بارهااومده خاستگاری وپدرم خیلی بدجوابش کرده واونم اونقدردلخورشده که به امیدگفته یامن یادخترفلانی بعدهافهمیدم امیدازخونه قهرکرده وماهاازشهررفته پدرش ادم بانفوذپولداری بودنمیتونست قیدشوبزنه چون یه دانشجوی ساده بودهیچی نداشت 

امیدفقط میخاست من ازش بیزاربشم تاخودم پاپس بکشم خلاصه منم تابع پدرم بودم پدرم بشدت زورگوبودتوخانواده کسی بالای حرفش حرف نمیزدمادرمم ازش میترسیدمن ادم افسرده ای شدم دیگه هیچی واسم مهم نبودحدودان یک سالی گذشت چندتاخاستگاربرام اومدن منم برام هیچیمهم نبودپدرم خودش جواب میکردیه روزاومدخونه وبه مادرم گفت قراره یه خانواده بیان خاستگاری دخترمون منم شنیدم 

قرارشدبیاخونه مادرم گفت پدرت راضیه توم بایدراضی باشی منم مثل ادمهای بی روح گفتم خودتون میدونیدبعدش خانواده همسرفعلیم اومدن خاستگاریم اونوقتاخانوادش توروستازندگی میکردن اماگفت میادشهروتوروستانمیمونه تادیپلم درس خونده بود

چندروزبعداومدن خونمون ومنم پسررودیدم بنظربدنمیومدهرچنداصلاازش خوشم نمیومدولی موافقت کردم وازدواج کردیم تومدت نامزدی اصلادلم نمیخاست ببینمش دست خودم نبودبادیدنش حالم بدمیشدبعدعروسی کردیم ازشب عروسیم نگم که چه شب سختی بودتاساعت چهارصب گریه کردم طوری که چشام قرمزشده بودوارایشگرهمش سرزنشم میکردکه چراخوب نخابیدم وچشام پف کرده 

خلاصه روزعروسیم خیلی روزبدی بودفقط اشکاموپاک میکردم که ارایشم خراب نشه بعدعروسی کردیم ومن باخانواده شوهرم تویک خونه زندگی میکردیم شوهرم خیلی دوستم داشت ادم بدی نبودامامن سردوبی روح بودم اینم بگم خانوادش کاملاباخانواده من فرقداشت یه رفتارای داشتن که توعمرم ندیده بودم ازجمله اینکه به عروس به عنوان یک کلفت به تمام معنانگاه میکردن یه جاری بزرگ داشتم بارهاکتک خورده بودازدستشون اینام به دردم اصافه شدن من درسته نتونستم ادامه تحصیل بدم ولی ادم کتب خوانی بودم تورماناوداستاناسیرمیکردم اوناادمهای عجیبی بودن 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792