دخترم نمیذاشت نماز بخونم گریه میکرد جیغ میزد.. چنگ مینداخت تمام سرو صورتم زخمی میشد تا نمازم تموم بشه... چادرمو سالها بود مچاله میذاشتم داخل سجاده جمع میکردم.. نذر کردم دخترم اذیتم نکنه نمازمو بخونم... دیگه چادرمو مرتب کنم داخل سجاده بذارم.. امامزاده ای هم رفتم چادرای نامرتب و مرتب کنم بچینم قفسه ها... همچین دخترم اروم شد... انگار نه انگار